تبلیغات
اسراء - نمایشگاه شهدا(خاطره ی دانشجویی)

نمایشگاه شهدا(خاطره ی دانشجویی)

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به شهدای بسیجی هشت سال دفاع مقدس

دل تو دلش نبود.همش می گفت اگه بهمون وسایل نمایشگاهو ندن چکار کنیم؟کرمانشاهی بود،دختر خوب و در عین حال عجیب.نتونستم بشناسمش و نفهمیدم تو سرش چی می گذره.هر پنجشنبه که می رفتیم بهشت زهرا سلام الله علیها،پای فیلمهای مستند خانه ی شهدا می نشستیم از ب بسم الله تا اخرفیلم یک ریز گریه می کرد.اونم مثل بارون.
توی سلف سرویس  دانشکده نشسته بودم روبه روی لیلی تا راجع به برنامه ای که داریم باهاش صحبت کنم.گفتم: من و نفیسه رفتیم با مسول بسیج صحبت کردیم.موافقت کرده تا نمایشگاهو تو سالن ورودی دانشکده دایر کنیم.حالا باید بریم خانه ی شهدای بهشت زهرا سلام الله،یه چیزی گرو بزاریم تا بهمون وسایل نمایشگاهو بدن.مثل عکس از دفاع مقدس و مین های خنثی شده و چند تا چفیه و کلاه خودها و قمقمه و آرپیچی و تفنگ و هرچی که یادگاری از دفاع مقدسه.
لیلا یه دفعه دلش هوای عموشو کرد و اشک تو چشاش جمع شد.به گوشه ای از سلف خیره شده بود و بهم گفت:رضوان!بنظرت این نمایشگاه مورد تایید و رضایت خدا هست ؟شهدا ازمون راضی می شن؟عموم هم این کار ما رو دوست خواهد داشت؟

بهش گفتم:"اره!چرا که نه لیلا!می دونی وقتی ورودی دانشگاه رو تو هفته بسیج پر از عکس شهدا کنیم و اون یادگاریها رو با سلیقه مون سه تایی بچینیم ،کلی دانشجوهای تهرانی میان تماشا و کمی فضای بسیج تو دانشگاه می پیچه!خدا رو چه دیدی !شاید یکی دو نفرم منقلب بشن و روی حجابشون تاثیر بزاره.
من که خوشبینم."
لیلا سکوت کرد و با غذاش ور می رفت که نفیسه رسید.غذاشو گذاشت کنارمونو با لبخند همیشگیش گفت:خسته نباشید بچه ها.ما که کلاس برنامه ریزی داشتیم ،از بس به این صفحه مانیتور خیره شدم چشمام دو به دو شده.چادرش کمی کنار رفت.مثل همیشه چفیه روی شونه هاش بود.نمی دونم چرا اون موقع از این کارش خوشم نمی اومد.با خودم می گفتم:چفیه رو که ما نباید بندازیم روی دوشمون.ما همین چادرو رو سرمون سفت نگه داریم برای بچه های دیگه الگو هستیم.
نفیسه تا غذاشو خورد رو به ما گفت:کی بریم بهشت زهرا س؟گفتم:غیر از پنج شنبه بعد ازظهر دیگه کی می شه؟گفت :بعد از ظهرا مسولهای کرایه دهنده ی عکسها نیستند.بایستی صبح شنبه بریم .
خلاصه با چک و چونه و هماهنگی و سانسور کردن از کلاسامون با هم جفت و جور شدیم و شناسنامه بدست رفتیم سمت بهشت زهرا س.

من که چشمم اب نمی خورد اون برادرای بسیجی با یه شناسنامه وسیله به ما امانت بدن.اما نفیسه خیلی مصمم بود.از پله ها که رفتیم بالا ،یه برادر بسیجی با چشمهایی به زمین دوخته شده و دکمه ی اخر بسته شده و پیراهنی سفید که روی شلوارش انداخته بود به ما برخورد.تا سه تایی مونو دید گفت:امرتون؟
مام با ادب سلام کردیم و گفتیم کارت شناسایی اوردیم تا بهمون وسایل نمایشگاهو امانت بدید.

او هم یه کمی مکث کرد و گفت:یه لحظه اجازه بدید من با برادر ...هماهنگ کنم چشم.



بعدم ما رو هدایت کرد تو یکی از اتاقها و اونجا هم یه اقای بسیجی دیگه با پیراهن سفید و شلوار خاکی بهمون گفت:بسیار خب.برید تو ارشیو و عکسارو انتخاب کنید و سایر وسایلم بهتون می دیم.لطفا کارتهاتونو بدید.ماهم شناسنامه هامونو تحویل دادیم و وسایلو گرفتیم و به طرف دانشکده برگشتیم.
من که باورم نمی شد.اما بالاخره وسایلو اوردیم.اون روز بعد از تموم شدن کلاسها ،وقتی همه رفتن خوابگاه،من و نفیسه و لیلی رفتیم تو سالن ورودی ،یه نگاهی به سالن کردیم و گفتیم حالا از کجا شروع کنیم؟که وقتی وسایلو از تو اتاق بسیج اوردیم پایین ،به بچه ها گفتم:خودمونیما!با این چند تا عکسو این چند تا خنزر پنزر چطوری سالن به این بزرگی رو پر کنیم؟
نفیسه گفت:تو استینا رو بالابزن و بگو بسم الله،جاهای خالی هم پر می شه.قراره مسول بسیج با عده ای کتابفروش قرار بزاره از یه جایی بیان نمایشگاه کتاب هم این گوشه بزنیم.
من که جا خورده بودم،خوشحال شدم و گفتم:بابا ای والله!کارت درست نفیسه خانم.
 سر پارچه ی زرد و گرفتم و اونو چسبوندم به دیوار .تا عکسارو روی اون بچسبونیم.عکسها بعضیاش خیلی دلخراش بود.چون از زمان شهادت گرفته شده بود.یه ذره هم ترسناک بود.اما چاره ای نبود.چشمامو می بستم و سوزن ته گردا رو با مهارت فرو می کردم تو عکسا.که یک دفعه لیلی گفت:سرمون اینقدر به کار گرم شده که ساعتو ندیدیم.یک ربع به دوی نصف شبه ها.من گفتم:وااای .من صبح کلاس دارم.باید برم دیگه بخوابم.فردا شب میاییم بقیه شو ادامه می دیم.نفیسه گفت:رضوان!بنظرت می تونیم نمایشگاهو به هفته ی بسیج برسونیم؟
گفتم:اره ان شالله.و رفتیم.

فردا شب از بعد از اذان مغرب اومدیم تو سالن ورودی.بقیه ی وسایلو یکی یکی با ایده هامون می چیدیم که باز ساعت یک و نیم شد.لیلی گفت:بچه ها من خسته ام.دیگه نمی تونم رو پاهام بایستم.باا جازه می رم. فردا صبح ساعت دوم کلاس نداریم میام کارامو تموم می کنم.از پله ها بالارفت تا بره خوابگاه.ماهم تا دو ونیم کار کردیم و بعدم برقها رو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم.
فردا وقت ظهر لیلا رو دیدم که یه جا اروم نشسته بودو سرشو انداخته بود پایین.با خوشحالی رفتم رو به روش و گفتم:سلام رفیق!خسته نباشی.رفتی ؟
دیدم هیچی نمی گه.گفتم :چته لیلا؟چیزی شده؟
که دیدم شروع کرد به گریه کردن.گفتم:وا!لیلی چی شده؟به منم بگو خب! وقتی اروم شدگفت:دیشب خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم تو تخنم خوابیدم اما همی چراغهای داخل محوطه روشنه.پشت درهای ورودی دانشکده هم پر از جیپ و لاندیوره و تو خودروها پر از بسیجیه.انگار همه اومده بودن تماشای نمایشگاه! تو جیپ جلویی شهید چمرانم بود.داشت با بلندگویی که تو دستش بود از بسیجیا دعوت می کرد برن پایین.که از خواب بیدار شدم.دیدم چراغهای محوطه خاموشه.بجز همون چراغ جلوی نگهبانی
گفتم :خوب خیره ان شالله.که منم سکوت کردمو به خوابش فکر می کردم.لیلی دختر اهل دلی بود.گاهی ازش می ترسیدم.خیلی معنوی فکر می کرد.دایم از عموی شهیدش می گفت و اشکش لب مشکش بود.


شب بعدشم همون خوابو دید.
و شب اخر که قرار بود فرداش نمایشگاهو افتتاح کنیم ،کار که تموم شد سه نفری نگاهی به نمایشگاه انداختیم.خیلی زیبا شده بود.یک گوشه میدون مین درست کرده بودیم و یک گوشه هم ادوات و تجهیزات جنگ . یک گوشه هم ماکت مزار شهدای گمنام و دور تا دورشون عکسهای شهدا رو چیده بودیم.
که فرداش دوباره لیلی از خوابش برامون تعریف کرد.گفت:" وقتی نمایشگاهو بعد از اماده شدنش نگاه می کردم،با سادگی و بی آلایشی نمایشگاه دلم سوخت و اشک می ریختم و تو دلم با خودم می گفتم: دیگه دانشجوها حوصله ی دیدن این چیزا رو ندارن.بی تفاوت از کنارش رد می شن. که شب خواب دیدم تمام برقهای سالن ورودی روشنه.و نصف شبه و تمام شهدایی که همراه شهید چمران بودن از تو جیپ ها و لاندیورها  پیاده شده اند و دو به دو جلوی عکسا و ماکتها ایستادن.اخرشم رفتن ردیف و پشت سرهم جلوی ماکت مزار شهدا نشستند و با شهید چمران و شهید بروجردی و شهید همت،دعای کمیل خوندند و بعدم سوار شدند و رفتند."
حرفاش که تموم شد ،تو حیرت بودم .با خودم می گفتم:یعنی ممکنه خواب لیلی رویای صادقه بوده باشه؟اخه سه شب تکرار شده بود.حتما بوده.پس حتما شهدا از این نمایشگاه بازدید کردند و برای ما دعا کردند.
روح پر فتوح شهدا صلوات



ادامه مطلب
[ پنجشنبه 6 آذر 1393 ] [ 22:25 ] [ رضوان ]