تبلیغات
اسراء - از دندان پوسیده تا خدا

از دندان پوسیده تا خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

یقینا برای اهل دل هرچیزی و هر نشانه ای بهانه ای است زیبا و ظریف برای اقرار به توحید و یکتایی خداوند منان .اما برای چون منی که راه درازی را تا میعادگاه وصل در پیش دارم،یک دندان خراب نشانه ای از حضور خداوندی دارد که همیشه در نمازهایم حضورش را تمنا می کنم و نمی یابم.

شاید بگویید این همه درد و مرض ،چرا دندان پوسیده تو را به خدا متوجه کرده است؟سوال بجایی است ،اما نه برای کسی که زیر دست دندانپزشک رفته است.از ان زمان که معاینه می شود و وقت می گیرد برای پر کردن یا عصب کشی دندانش تا وقتی که آمپول بی حسی را کنار دندانش می زنند،در قطعه قطعه ی گذشت زمان خدا را عاجزانه می طلبد برای یاری کردنش و برای اینکه حالش چونان کسی است که در گردبادی کشتی اش گرفتار شده و سایه ی خوفناک مرگ  او را متوجه ذات اله بی بدیل و یکتای احدیت می کند.گذر زمان او را متوجه اموری می کند که پیشتر انها را شعارگونه به پرهیزگاری در نزد خدا دعوت می کرد.ولی او بچه گانه و چه سست پایه و بی ایمان انها را به زبان می راند.

وقتی توی صف انتظار ارام اما در دل مضطرب نشسته تا دندانش سر شود،خوشحال است که دندانش درد می کند و نه کبدش یا قلبش و یا شکمش و از طرفی  ناراحت است که چرا غافل مانده است از حال  دندانهایش و اینچنین سهل انگارانه ،پوسیدگی تدریجی دندانش او را به زیر مته ی خراشناک دندانپزشک کشانده است.


حالش مثل کسی است که  ،فراموشی از یاد خدا او را پیش روی مرگ کشانده است.وقتی منشی او را به خوابیدن روی یونیت دندانپزشکی دعوت می کند حالش شبیه کسی است که از روی استیصال جان به حضرت عزراییلی می دهد که از شصت پا کار را می خواهد اغاز کند.

وقتی مته ی تراش دندانپزشک به دندانش می خورد و بنیان همه ی دندانهای سالمش را تکان می دهد تازه می فهمد که یک عمر از سوی خدایی نان می خورده که بی هیچ چشمداشتی دندانش داده بود.ان هم چه دندانهای ردیف و سپیدی!

خودش را چنان دخیل وار، تسلیم مته ی خراشناک  دندانپزشک می کند که گویی ان همه نانی که برای باقی عمرش در دفترچه ی رزقش ثبت شده می خواهند به یکباره پاک شوند و او را از دنیایی که به او ربطی ندارد جدا کند.

چنان می هراسد که با خود همه ی دعاها را در نهایت ضجه و التماس و تمنا پیشکش درگاه احدیت می کند.

همه ی دعاهایی که از سر خلوص و پاکی او را به درگاه احدیت می کشاند.

سایه ی سنگین انقطاع را حس می کند ولی هنوز به کمال نرسیده دندانپزشک به او می گوید برخیز.کار دندانت تمام شد.

می رود جلوی اینه و می بیند دندان پوسیده ای نیست.بلکه یک دندان سپید و اماده بخدمت برای دریافت رزق و روزی پاک خداوند به او اعطا شده که باز او را درد فراموشی بگیرد و دوباره او را قاطی همه ی ادمهایی کند که خیلی ارام و بی صدا از پله های مطب پایین می روند و می روند که دوباره فراموش کنند دات اله رحمان و رحیمش را

اهسته این ایه را می خواند که ان الانسان لکفور .و قلیلا ما تشکرون

خداوند به چه زبانی تو را حمد وسپاس گویم که دلم راضی شود؟از خودم و از همه ی لحظه هایی که به یکباره گذشتند و مرا گرد غفلت پوشاندند.

کاش این اشکهای حلقه زده در چشمانم بگذارد که بفهمم حال چون امشبی از عمرم را که پشت پنجره هایش باران می بارد ولی باز من غافلم و تو را به یکتایی فریاد نمی زنم.

کاش اشکها بگذارند که بنویسم ا ز د رگ ا ه ت ع ذ ر خ و ا ه م




ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 اسفند 1393 ] [ 23:08 ] [ رضوان ]