اسراء
دوشنبه 10 فروردین 1394 :: نویسنده : رضوان
بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز به همراه برادرم رفتیم به باغ پدر بزرگ و یا بقول خواهر کوچیکه بیابون خشکیده.خواستم تجدید خاطرات کنیم.برادرم می گفت:هنوزم من تو این کوچه باغها و باغ پدر بزرگ ،توی خوابهام دارم بازی می کنم.
از باغ چیزی نمونده بود.جز خرابه های نشست کرده ی خونه باغ و هیزم های پراکنده و خار و خاشاک ...و البته یک اسمان صاف و بدون ابر و افتابی بهاری

وقتی لای مرزها و خاک غربال شده ی باغ قدم می زدم بوی نرم علفها و صدای پراکنده ی بال جیرجیرکها رو  در منتها الیه قلبم می شنیدم.هنوز هم صدای نوه های پدر بزرگ از  گوشه گوشه ی فضای باغ بلندبود که با شادی و خنده دنبال پروانه های سرگردون می کردند.

نمی خواستم انگار قبول کنم که باغ کودکیهام بیابونی خشک و برهوت شده.همه ش باخودم می گفتم حتما فردا دوباره شکل اولش خواهد شد.همون خونه باغ که جلوی در ورودیشو مادربزرگم اب پاشیده و یک قالیچه هم پهن کرده و طبق های زردالوهای درشت و لپ قرمزی که با نگاههای شوخ وشیطونشون شکم ادمو قلقلک می دادن رو داره برگه می کنه.

هنوز هم درخت توت جلوی در باغ وقتی که جای خالیش ایستاده بودم ،منو صدا می زد که رضوان کوچولو،بیا.بیا از شاخه های من بالا برو و اگه می تونی توت های سفید و درشت وشیرین منو از  سر شاخه ها م جدا کن و با ولع کودکی و لبخند پیوسته ات ،مزه مزه کن. بیا و از اون بالا مامان و رصد کن که داره اون گوشه ی باغ ننوی از چادر درست شده رو که خواهر کوجولوی لپ قرمزیت توش اروم خوابیده رو تاب می ده،زیر نظر بگیر.

یا روی پاهات بایست و بابا بزرگو اون ته باغ زیر زیرکی نگاه بنداز که داره دونه دونه قاچ های پوست هندونه  رو به دهن گوسفندا می زاره و باهاشون حرف می زنه.

جای خالی توت بزرگ جلوی در باغ ، قلبمو به درد اورده بود که رفتم سراغ درخت زردالوی انتهای باغ.
جای خالیش حتی یک کنده هم نبود.فقط خاطره ای شیرین از شاخه های منعطف و مهربونش توی ذهنم نقش می بست که اروم منو به بالا دعوت می کرد.من این درخت زردالو رو خیلی دوست داشتم.اسمشو مهربانو گذاشته بودم.خودمو درونش می دیدم.این عقب باغ تنها نشسته بود و همسایه ی درختکان دخترک گیلاس بود.گیلاسهای درشت و سیاه شده که مثل گوشواره و گردنبند اویزونشون بود.
درخت زردالوی من همیشه دور از همه ی درختهای زردالوی باغ ،خیلی اروم و بی صدا اما مهربون و سخاوتمند هرسال میوه می داد و  برای میوه هاش اواز می خوند.که حسرت گیلاس ها رو نخورن.گیلاسهایی که اردیبهشت توی جعبه ها جمع می شدن و با پدر بزرگ می رفتن بازار تا برن تو خونه های مشتری ها و جاش اسکناسهای پاره پوره ی پونصدی و هزاری بیارن تو جیب پدربزرگ.تا یک کیلو گوشت گوسفند بشن و با تفت خوردن و سماغهای ترش و عطراگین مادربزرگ بشن یک ته چین خوشمزه که شبهای بلند تابستون ما نوه ها رو مهمونشون کنن.

زیر لب به جای خالی مهربانو غر می زدم که ای رفیق نارفیق.تو الان کجا رفتی و هیزمات کدوم منقل روستایی رو پر از زغال کرده؟یا شایدم  کدوم تنور رو پر کردی تا نون محلی بشی ؟
چطور منو تنها گذاشتی؟ کودکی منو با اون همه خاطره رها کردی تا با این سن بیام و روی جای خالی کنده هات اشکهای میان سالیمو بریزم؟ ای بی انصاف

باع پدر بزرگ همیشه برای من باغه.حتی اگر خاکهای ته باغشو غربال کنن و بدست باد بدن







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 فروردین 1394 13:03
سلام علیكم
به توفیق حضرت حق در روزهای آینده در عتبات عالیات نائب الزیاره هستم . امیدوارم بزودی زیارت كربلا و نجف و كاظمین و سامرا نصیب شما و همه آرزومندان بشود . ان شا الله
رضوان التماس دعای خاص دارم.از طرف خودم واز طرف اسرایی های عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم.سبحان الذی اسری بعبده.پاک و منزه است پروردگار که سیر داد بنده اش را.بنده در اینجا خاصه پیامبر است و عامه هرکسی که در قالب بنده قرار گیرد.از سیر وسیاحت در حال و هوای خود و بندگان خداوند می شود به خیلی چیزها پی برد.برای همین اسم اینجارا اسراءانتخاب کردم.به اسراءخوش آمدید.
مدیر وبلاگ : رضوان
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ جدید