تبلیغات
اسراء - فسبح بحمد ربک واستغفره ...

فسبح بحمد ربک واستغفره ...

بسم الله الرحمن الرحیم


فسبح بحمد ربک واستغفره انه کان توابا

پس با کمک حمد پروردگارت به مقام تسبیح پروردگارت درآ و سپس استغفار جوی همانا شان اوست که بازگردد.

روی  یکی از نیمکتهای راه اهن تهران نشسته بودم و منتظر پیچ اعلام حرکت قطارم بودم.اما ذهنم غرق در فکر بود.به این سفر و اغاز و انجامش.به اینکه من چطور شد که تنها به این سفر امدم .نه برای خوش گذرانی وتفریح که برای خدمت به مادر بیمارم در یک بیمارستان در مرکز جغرافیایی ایران.من انجا از کنار تخت مادر و در میان حجم آه و ناله های بیماران صعب الاعلاج به خیلی چیزها رسیدم که در کنار همسرم و در خانه نمی رسیدم. به  اغاز امید و توکل و چشم دوختن به شفای خدا.به اینکه شاید خداوند خواسته است که به من بفهماند بیمارستان اخر دنیا نیست.تازه شروع توکل به خدا و دل کندن از قدرت علم پزشکانی است که هنوز در علاج این بیماریها ناتوانند.به اینکه وقتی امید بخدا می شکفد تازه قدر دنیا را می فهمی.و قدر این فرصت اندک را با درک حیات و سلامتی.

از بیمارانی مراقبت کنم که مانند مادرم اسیر تخت بیمارستان شده بودند.کفشهایشان را جفت کنم و کمکشان کنم از تخت پایین بیایند.شبها با صدای لالایی ناله واه به خواب بروم و از درد پاهایم خوشحال باشم.خوشحال از اینکه وعده های غذای بیمارستان را چه بی دردسر و چه خوشمزه و لذیذ می خورم .به دردهای بیماران فکر کنم و فکر کنم که باید به برنامه های نه چندان خنده دار شبکه ی نسیم بخندم.صداهای خنده ام در اتاق بپیچد و همه را متوجه خود کنم.شاید یادشان برود که درد داشتند و برای هدایت من و خوش خیالی من دعا کنند. به این فکر کنند که می شود گاهی در بین دردهایشان برای خنده ی نابهنگام یک ادم بظاهر سالمی دعا کرد. .ان هم در بیمارستان صعب العلاج ها. می شود توی راهروها هم دست به سر کودک تصادف کرده کشید و به رویش خندید وگفت:بزرگ بشی یادت می ره.همه ی اینا رو یادت می ره.

می شود بجای نگاه کردن  دایمی به ساعت ایستگاه پرستارها، منتظر خالی شدن تختهای بیمارستان شد و به همه گفت من مطمینم دیگر مریض نمی اورند. می شود کودک کوچولویی را که چانه اش را بخیه زده اند ونخها بین لب و دهانش اویزان است بغل کرد و برایش نقاشی کشید و با لبخند و ادا و اطفار دراوردن لحظه ای ارامش کرد تا مادرتصادف کرده اش هم بتواند نماز بخواند.می شود کف بیمارستان خوابید و بدون فکر به فردا، از خدا خواست که پرستار نیاید و برق را روشن نکند تا لحظه ای این چشمها به خواب برود.می شود چنان اعمال ام داوود را تبلیغ کرد که بعضی از همراههای مریض ها را در میان راهروها به چرخاندن تسبیح سرگرم کرد.

می شود الکی که نه،واقعا خوش بود.همه ی سختیها را اسانی تلقی کرد.و از باران نم نمی که روی اسفالت های محوطه ی بیمارستان می بارد ذوق کرد و این ذوق را به رخ بیمارها کشید وپنجره ها را باز کرد تا بیماران برای لحظه ای بجای بوی تخت و سرم والکل و ..بوی خوش باران اردیبهشتی و دست پر از سخاوت باران را ببویند و خداوند را شکر کنند.
می شود خیلی قدردانتر بود اگر به جنازه های خورد و خمیر شده ی مسلمانان یمنی فکر کرد.ان هم در زیر سقف های خراب شده ی خانه ها و بیمارستان در حالیکه دارند نفسهای اخرشان را می کشند.می شود بیشتر دل سوزاند و انقدر الحمدلله گفت تا خداوند از ان بالا به صورتمان نظاره کند و با لبخندی دستمان را بگیرد و به قله ی تسبحش برساند.
حالا نوبت چیست؟نوبت طلب مغفرت است از همه ی ناشکریهایی که بابت بدن سالم مرتکب شدیم.چه روزها که روزی خدای متعال راخوردیم و با یک هضم ارام و بی دردسر دستگاه گوارشمان به خوابی ارام رفتیم و بدنمان را مجبور به  عبادت نکردیم. چه انرژیها که از غذاها گرفتیم و صرف گناه و غفلت از یادش کردیم.

اگر استغفار را دریابیم قطعا خداوند به ما برخواهد گشت.و ماهم.مثل دو عاشق و معشوق که رویمان را به هم می کنیم و ارام و عاشقانه به اغوش هم می رویم.ان شالله

با سوال زنی از افکارم بیرون امدم.پرسید عازم کجایی و من اتقدر مبهوت بدست اورده هایم بودم که در عرض چند سوال تخلیه ی اطلاعاتی شدم.فهمیدم طرف می خواهد ببیند من مجردم تا به خواسگاریم بیاید و از شر یکی از پسرهایش خلاص شود.من خندیدم و گفتم عذر می خوام ،قطارم اومد. باید برم.خدانگهدار


پ.ن:
خدمت مدیر محترم ,وبلاگ شاپرک شاد:خانم عزیز،زیارتتان قبول درگاه احدیت.ان شالله توشه ی اخرتتان باشد.

از طراح سر سایت قالبهای وب اسرا جناب سیدبزرگوار،کمال تشکر و قدردانی را دارم.اقا سلیقه تان بیسته.

نمی دانم این ترم بشود امتحانهای حوزه را داد یا نه.در حالیکه در عرض دوماه به چندین مسافرت دور ودراز رفتم.شاید بشود نمره ی قبولی اورد .به همین دلیل چشم طمع دارم به دعاهای شما اسراییان عزیز.

یکی از بیمارهای خوش لهجه ی یزدی بهم اندرز زیبایی داد که به شما هدیه می کنم:اگر بتوانی راحت دل بکنی می توانی راحت جان هم بدهی





ادامه مطلب
[ جمعه 18 اردیبهشت 1394 ] [ 12:33 ] [ رضوان ]