تبلیغات
اسراء - روزهایی که منتظرش بودیم!

روزهایی که منتظرش بودیم!

بسم الله الرحمن الرحیم

آخرین بچه ی پدر ومادرم،بچه اش بدنیا امد.اون هم یک پسر کاکل به سر.تا اینجا هر چهار تا خواهر و برادر تنها هنری که کردیم ،نوه ی پسری به پدر ومادرم هدیه دادیم.

به عقب که بر می گردم می بینم چقدر آرزو داشتیم این روزها برسه.بچه هامون توی دست و بالمون وول بزنن و ما هم هی داد بزنیم احسان نکن،مبین جیزه،محمد جیغ نکش،صادق ولش کن بچه رو

حالا که هر چهار تا خواهر وبرادر شدیم پدر ومادر پسرایی شیطون،خواهرم تو صفحه اش پست گذاشته که

من نمی زارم بچه ام بیاد پیش بچه های شما.چون یکی موهاشو می کشه ،یکی سرش جیغ می زنه و یکی هم از خواستن دلش ،فشارش می ده.

اما من

خاله شدم .برای اولین بار .خوشحال و مسرور خبر و گزارش می دم.می نویسم:یک خانم وقتی می فهمه خدا خیلی دوستش داره که،با خبر بشه خاله شده.
چون خواهد دانست که یکی او را به اندازه ی مامانش دوستش خواهد داشت.

روزهایی از عمرمان که در تاریخ ذهنمان ثبت دایم خواهد شد.بدون اشتراک گزاری و بدون لایک هم فراموش نشدنی هستند.


تا به حال که تو چشمهای این چهارتاپسر کاکل بسر زل زدم، نفهمیدم خوشحالن یا بهت زده.از اینکه ما خیلی زمان گذشت تا برسیم به دیدار چشمهای زیباشون.

دوست دارم بدونن چقدر بزرگ شدیم که قدرشونو بدونیم.گرچه خیلی از کودکی مان فاصله نگرفتیم.چون من و برادرام دهه شصتی هستیم.بجز خواهرم که شایدم بخاطر همینه نمی خواد بچه اش پیش بچه های ما بازی کنه.

اگر می شد بچه های دهه شصتی را در چند کلمه تعریف کنم اونا اینطور هستند
کودکان بظاهر بزرگ، بشدت احساساتی ،و جو زده ،منقلب ، و دایم در حال کشف درونیات خود.و دقیق در حوادث اطراف خود.






ادامه مطلب
[ جمعه 5 تیر 1394 ] [ 15:01 ] [ رضوان ]