تبلیغات
اسراء - عبدنامه ی 24

عبدنامه ی 24

بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به پدر ومادر معنویمان،بخاطر سالگرد عاشقانه ی ازدواج آسمانیشان
 
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما,عفو کنید
یا پرشان شده ی موی پریشان شما،عفو کنید
 
دست من نیست که عاشق شده احساساتم
اینکه چشمم شده گریان شما،عفو کنید
 
جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما،عفو کنید
 
من کی ام شعر بگویم بکنم وصف شما؟
همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما،عفو کنید
 
این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟
کفر من له شده ی صولت ایمان شما،عفو کنید
 
من کجا میل پریدن زهواتان بکنم ؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما،عفوکنید
 
گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما،عفو کنید
 
 
پیوند اسمانیتان مبارک ای گل های اسمانی
 

پ.ن
1- می دانم دلم برای پی نوشتن های خودم تنگ شده ،پس خوانندگان پاره وقت اسرا را بدنام نکنم وبیخود گردن انها نیندازم الکی مثلا بگویم خوانندگان پی نوشت ها می دانم که دلتان تنگ پی نوشت هایم شده!!اوووف
 
2-صحنه ی وبلاگ نویسی خیلی بی بازیگر شده یا من خیال می کنم تنها وبلاگ نویس این حوالی ام؟
 
3-الهدی دوست عزیزم،خیال کردی برایت نظر نمی گذاشتم یعنی نمی امدم بخوانمت؟تو حق نداشتی برای نبودن های مجازیت ،ودن های واقعیت را بهانه کنی.پس اگر این پی نوشت را می خوانی یا خواهی خواند،بدان که در حق من کوتاهی کرده ای.برگرد
 
4- امروز فهمیدم که هیچ چیز بی ارزشی از نظر ما در این دنیا ،بی ارزش نیست.حتی (باعرض پوزش از ادای این کلمات)فضله و سرگین حیوانی چون الاغ!طب شیعه را که بازکردم ،فهمیدم درمان سینوزیتم استنشاق دود سرگین الاغ است.البته فرهنگستان از این واژه خوشش نمی آمد.گفته است بجای همین که عرض کردم بگویید عنبر نسارا!حالا ماییم و شکر این همه نعمت که مانده بر دوشمان.قیافه ی الاغی را که برایمان چنین نعمتی برجای می گذارد و در افق محو می شود تصور کنید! خنده اور تر از این گریه سراغ دارید؟ کسی هست بگوید امان از این دنیای دون؟اخر چه دونی که برای خریدن عنبرنسارایش هم باید پول بدهم؟
 
5-این روزها اگر چه از نقطه ی دید خیلی از مجازیهای شبکه نشین اجتماعی خارج شده ام و گوشه ی عزلت گرفته ام.اما وقتی دوربین گوشی همراهم همیشه روشن است دست پسرم و مدام تصویر مرا می گیرد و پشت صحنه می خندد و از ژشت  خلوت ها و تفکرهایم فیلم می گیرد از خود می پرسم من برای این بچه  اکنون نقش اول مادریهایش هستم.خیلی مهمم.خیلی ارزشمند و خیلی قابل توجه.که اگر این نقش را خوب بازی نکنم در قاب ماندن های بدون دیالوگم از نبودن هایم بی اهمیت تر خواهد بود.چراغ روشن هستم. وتااخر هم برایش چراغ روشن و ان لاین خواهم بود.حتی اگر در زیر خروارها خاک به خواب ابدی روم.
 
6-امروز روز اول کلاس های حوزه بود.خیلی از دوستانم که قرار بوده پشت میز دکترا در دانشگاهها بنشینند ،امده بودند کنار من.ومی گفتند فعلا در خدمت شماییم.رفتم دمپایی ام را از توی جاکفشی بردارم و بپوشم و بروم سرکلاس که دیدم بعله!یک لنگه از کفشم نیست.می دانم همین گوشه کنارها دارد غصه ی گم شدن جفتش را می خورد.و باخود در فراق لنگ کفش دیگرش ذکر حالی دارد و می گرید ومی گوید:تو که یار چندین ساله ی من بودی چرا ؟گم شدی که بگویی دیگر با من نسبتی نداری؟ مگر یادت رفته صاحبمان اسمش را روی هر دوی ما نوشته و به هر دوی ما در کنار هم سخت محتاج است؟!
 
 



ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 شهریور 1394 ] [ 19:39 ] [ رضوان ]