تبلیغات
اسراء - جنگ درونی

جنگ درونی

این روزها حالات عجیبی دارم.بخاطر وظیفه ای که به گردنم حس میکنم نسبت به پدرم.او دیگه تنهاشده وساعتهای زیادی رو بدون حتی وقفه ای دراثر فشاردادن انگشت اشنایی روی زنگ در،به خاطرات مادر مهربانم فکر میکنه واشک میریزه.اشکهاشو گاهی یادش میره پاک کنه.ووقتی میادخونه ی ما صداش بغض الوده که بهش میگم:بابا سرماخوردی؟ اوهم علی رغم سابق،میگه :نه دخترم،گریه میکردم تو اون لحظه دیگه جزسکوت چیزی ندارم که به پدرم بگم فامیل به تکاپو افتاده اند که به محض حلول ماه ربیع الاول برای پدر همسری دست وپا کنند.امابابا این مساله رو به من سپرده وگفته هرکسی خواست اقدامی بکنه بگو خودم بااجازه ومشورت بابا به فکرش هستم. اون وقته که جنگ توی دلم برپا میشه،چطورمیشه ببینم زنی جای مادرم تو دل بابا جاباز کنه؟ اما یکی نهیب میزنه تو دلم ومیگه:تو اگردخترمامان بودی،دختربابا هم هستی.دخترا همیشه هوای باباشونو دارند وهرکاری میکنند که دل باباروبرای خودشون محفوظ نگه دارند واین بار نگه داشتن دل بابا،دلخوش کردنش به زندگیه.اینه که عمرشو افزون کنه وسایه شو روسرت مستدام بداره. خیلی سخته اما بقول قدیمیا آدم زنده ،زندگی میخواد. کاش میشد خاکهای قبر هم زبان داشتند که وقتی کنارشان بنشینی ،حرفهایت رابه ان زیرخاکی خیلی ارزشمندت برسانند.به مادرم بگن که خوب خودتو ازچشمها پنهان کردی وخیالت تخت شد. خیال کردی خوشخیالی هم عالمی دارد؟ کاش میتونستم خودم حرفهاشوبشنوم.بگم که من نمیتونم تنهایی های بابارو تنهایی غصه بخورم.کجایی مامان قشنگم؟


ادامه مطلب
[ سه شنبه 10 آذر 1394 ] [ 15:43 ] [ رضوان ]