تبلیغات
اسراء - توصیف یک صبح دل انگیز زمستانی در روستا
اسراء

به نام خدا

یادش بخیر...

روزهای زمستان وخونه ی کاهگلی بابابزرگ در روستا.


اون وقتا که دختری کوچک بودم.بعدازظهرهای پنجشنبه با مینی بوس قرازه ی روستامی رفتیم دهمون ،همونجاکه محل تولد بابابود.شبهای جمعه که خانوادم میرفتن تو اتاق جلویی یعنی اتاق مهمونها می خوابیدن،من میرفتم تو اتاق سرد اما کرسی دار بابا بزرگ.مادربزرگم رو ننه صدا میکردیم.

من  همیشه کنج بالامی خوابیدم واون دونفرم دو طرف کرسی دراز میکشیدند.اذان صبح که میشد بابابزرگ بلند میشد ومیرفت تو حیاط وباشیراب سرد وسط حیاط که روش کلی نمدوپارچه انداخته بودن تایخ نزنه  و یک فانوس که گرم نگهش داره وضوبگیره و بعدم فانوس رو خاموش کنه.تو سن اون یعنی ۸۰وخورده ای بنظرباید کار سختی می اومد اما او این زندگی رودوست داشت.وقتی میومدتو اتاق نمازشو که میخوند،برق اتاق رو روشن میکردودنبال کبریت میگشت تاسماور گوشه ی اتاق رو روشن کنه که صدای ننه از زیرلحاف سنگین بلندمیشد که میگفت کبریت کنارسینیه .عاگنکتو بزن پامو لگد نکنی.

که بابابزرگ باصدای مخلوط به خنده میگفت تو خوابی یابیدار؟ننه بلندمیشدومیرفت بطرف دسشویی گوشه ی حیاط ودرحالیکه که میگف شیرتوالت یخ نزده باشه خشون خشون وبا کمر خم در اتاقوباز میکرد تا کفشای جلو بسته ی یخ زده شو از رو مشمایی که تواتاق پهن کرده بودن برداره وبزاره جلوپاش.کمرش خم بود همیشه، اما از پانیفتاده بود.با درد زانو واب اوردنای همیشگیش کنار اومده بود.

 

بابانوروز که اسم بابابزرگمه برای ما اسم شیرین و با مسماییه

.بعد از اینکه سماور  رو   ر وشن میکرد کورمال کورمال روطاقچه ی بالاسرش دست میکشید تاعینک شیشه کلفت قهوه ای سوخته شو که بایک کش مخصوص مقنعه تزیین شده بود به چشماش بزنه.وقتی نور به چشماش برمیگشت به طرف من میومد ودرحالیکه کفترم کفترم میکرد مچ پامو فشار ومی داد و با صدای اروم میگفت باباجون بلندشو نماز تو بخون.صدای زوزه ی سماور تو اناق نیم گرم خانه کاهگلی می پیچید و  بخار گرمش می خورد به سقف پلاستیک شده ی بالاسرمون. اواز دلخراشش تو اون گرگ و میش صبح ملودی تکرار نشدنی بود که  لجمو در میاورد. چون دلم نمیخواست از داغی زغالهای زیرکرسی دل بکنم.اماباید دورکعت نمازمو میزدم کمرم.

وای که چقدرسخت بوداما شیرین.هواتقریبا گرگ ومیش میشدکه من ازخواب بلند میشدم و پامو می کردم تو کفشهای دم پایی جلو بسته ی ننه .درو که باز می کردم هرم نفسهای گرمم تو ی هوای سرد حیاط منجمد می شد و جلوی چشمم محو می شد و پوست تنمو جمع می رد.صورتم یخ می زد و خواب و از چشمام می ربود.

.کلاغی روی یکی از سپیدارهای بلند باغ جلوی خونه ی بابانوروز بالاشو تکون میداد وصدای نخراشیده ی غارغارش تو اون صبح سردبرام تجربه ی دل انگیز یک صبح روستایی رونویدمیداد . دیدن بازدم نفسام تو هوای منجمد صبحگاهی باعث میشد قدر گرمی کرسی رو بیشتربدونم.اماانگار همون هوای سرد وگرگ میش روستا باعث میشد سرنمازم حضورقلب بیشتری داشته باشم.

وقتی میومدم تو اتاق کفشای ننه دیگه گرم شده بودند ونیازنبود بزارمشون رومشمای توی اتاق.

گربه ای که تمام شب تو مطبخ انتهای حیاط خوابیده بود حالا با صدای سماور ذوق زده شده بود و از اینکه اتاق مقداری از گرمای اونو بهش هدیه می ده روی مشمای گلی جلوی در  جاخوش کرده بود و دمشو داده بود زیرش به محض وارد شدنم چشمهای سبزشو ملتمسانه به من می دوخت که نکنه با کیش کردنام کیفشو کور کنم.

.نمازموکه میخوندم.باپرشی سه متری میپریدم تو اعماق لحاف کلفت وداغی زغال زیرکرسی ویک اخیش بلنداز ته دل چاشنیش میکردم.

از پشت شبنم های یخ زده ی روی شیشه ی در اتاق خوب نمی شد تو بحر کارهای کلاغ روی سپیدار برم و دقیق بشم.اما با جابجا کردن سرم می تونستم دزدکی ببینمش و اون گردن کشید ناشو که گاهی تکون می داد تا غار غارش ضرب در دو بشه روی شاخه های خشکیده ی سپیدار به تماشا بنشینم.

وزوز های سماور دیگه تموم شده بودن وسماور عین یه بچه ی خوب به قلقل کردن افتاده بود. ننه که سعی می کرد نعلبکی های کهنه ی گل قدیمی رو از توی صافی روی تاقچه برداره ورانداز می کردم.بوی زغال و کاهگلهای نم خورده با بخار سماور دیگه بالکل خوابو از سرم پرونده بود و هوش از دلم برده بود.. شکمم به غار و غور افتاده بودنو سخت منتظر چای دم کشیده ی ننه بود. یاد مشقهای ننوشته ام می افتادم و داغ دلم تازه می شد.چند صفحه از درس های فارسی و چند صفحه ریاضی .

ته دلم دلشوره می افتاد اما چشمهای بزرگ شده ی  بابانوروز از پشت عینک ستبرش که به ننه خیره شده بود و ازش می خواست که چای رو زودتر دم کنه تمام اون اضطرابها و شنبه ی بعد از جمعه  رو از یادم می برد...

یادش بخیر ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم.سبحان الذی اسری بعبده.پاک و منزه است پروردگار که سیر داد بنده اش را.بنده در اینجا خاصه پیامبر است و عامه هرکسی که در قالب بنده قرار گیرد.از سیر وسیاحت در حال و هوای خود و بندگان خداوند می شود به خیلی چیزها پی برد.برای همین اسم اینجارا اسراءانتخاب کردم.به اسراءخوش آمدید.
مدیر وبلاگ : رضوان
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگ جدید