تبلیغات
اسراء - بازی روزگار
بسم الله الرحمن الرحیم دیشب خانم برادرم گفت برو خونه ی بابا ومنتظر فامیلهای خانمش باش.تابیان جهیزیه ی خانم بابا رو بچینن.آخه بابا وخانمش باسفرمتبرکی به عتبات قراره که زندگیشونو شروع کنن والان هم زیارت مشرف هستند.وقتی خانمهای فامیلش داشتن جهیزهیه ی زن بابارومیچیدن یه نگاهی به دروپیکر خونه ی پدریم انداختم واه سوزناکی کشیدم.باخودم گفتم چرا من؟ اچرا من میبایست بیش از همه بامادر وبیماری سختش در ارتباط میبودم ؟چرا من میبایست نفس کشیدنهای اخر مادر رو شاهدمی بودم؟چرا من باید پای یک دخترجوون رو به این خونه بازمیکردم جای مادرم؟ چرا من باید شاهدچیدن جهیزیه وتغییردکوراسیون خونه ی بابا میشدم؟ دکوری که مادرم چیده بود رو جلوی چشمام تغییردادن هی میگفتن این گلدون جاش اینجانیست.این کمد جاش اینجا نیست .اونجامیگزاریمش.منم باید همینطور نگاه میکردم واز درون میریختم بهم . چرا؟ چرا باید تغییرمدیریت خونه ی بابا رو من شاهدباشم؟پس کو خواهروبرادرای من؟مگه این همه زجرواین همه غم فقط مناسب وسازگارباقلب منه؟ یه گلدون که بادستهای مامانم زیرمیزتلویزیون جاگرفته بود حالابدست غریبه هایی که نمیشناسمشون باید جاش عوض بشه ومن مثل بوق بایستم ونگاه کنم.یک گوشه ی دنج ایستادم وبه پرده های تعویض شده وسرویس ظروف وقابلمه ها ووسایل اشپزخونه نگاه کردم ومامانمو صدا زدم. مامان کجایی؟چطور باید نبودنتو اینطور تحمل کنم؟ خونه ای جای جایش یاد تو رو برام زنده میکرد حالا یه دخترهمسن وسال خودم باید اداره کنه وهرکاردلش میخواد با یادگارهای تو بکنه. دیگه هیچ جایی نمونده که ازش بوی تو رو حس کنم. خونه ی بابا دیگه بوی تو رو نمیده. مامان عزیزم.نبودنت برای من گرون تموم شد.خیلی گرون

تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1394 | 23:36 | نویسنده : رضوان | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.