تبلیغات
اسراء - اولین روزمادر بی مادر

اولین روزمادر بی مادر

بسم الله الرحمن الرحیم

فلاتقل لهما اف ولاتنهر هما وقل لهما قولا کریما     23/اسراء
پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید وبه پدر ومادر نیکی کنید...

نوشتن این پست همونقدر سخت بود برام که به یاد اوردن خاطره ی روز مادر  در سال 94.به همین دلیل گذاشتم تا روز مادر بگذره و عید شما بزرگواران رو با مرور چنین حاطره ی عم انگیزی خراب نکنم.
بعد از اذان مغرب نمازم رو که در حرم مطهر رضوی بجا اوردم با کوهی از  اه و ناله و غم که رو دلم سنگینی می کرد ،به طرف باب الجواد علیه السلام حرکت کردم تا بعد از خروج از حرم در شب میلاد حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها ،از یکی از مغازه ها یک کادوی ناقابل برای مادرم تهیه کنم و ببرم پیشش.سلیقه ی مامان خیلی خاص بود و نمی دونستم تو اون حال استیصال و ناراحتی چطور  روسری تهیه کنم که از نگاهش زیباباشه.خیلی گشتم و بالاخره یه روسری که بنظرم اومد دوست داشته باشه براش خریدم و برای رفتن به بیمارستان سوار اتوبوس شدم.توی راه خیلی ناراحت بودم و نگران.ناراحت که این کادوها برای مامان دیگه چه جذابیتی می تونه داشته باشه وقتی که می دونه به روزهای اخر عمرش داره نزدیک می شه و نگران و مضطرب از اینکه مامان الان تو اون اورژانس اعصاب خورد کن چطور داره روزهای آخر عمرشو سپری می کنه.

وقتی که رسیدم بالای سرش به نحوی سعی کردم با لبخندی از ته دل و روحیه ای شاد شب میلاد حضرت زهرا س رو بهش تبریک بگم  وروسری رو سرش کردم و صورت ماهشو بوسیدم و شروع کردم به گفتگو و شرح حال و اوضاع خواهر برادرام که از خونه هاشون براش عرض تبریک فرستاده بودن و گفتم الانه که بهت زنگ بزنن و بگن چقدر برات دعا می کنند وبه یادت هستند

اما مادر با نگاهی پر از غم و درد فقط تو چشمام زل زده بود و هیچی نمی گفت.سعی کردم از نوه هاش براش بگم اما الان که فکر می کنم می بینم هرچی براش می گفتم فقط داغ دلشو تازه می کردم.
اون شب اورژانس پر از مریض بود و من ومادر شاهد مردن سه نفر از مریضها بودیم.شب سختی بود.اما این ها همه نشانه هایی بود که باید من،فقط من می دیدم .همونطور که روی  صورت جنازه ها یکی پس از دیگری ملحفه می کشیدند و  از اورژانس خارج می کردند ، من پایین پای مادر نشسته بودم  و دلم می خواست سرمو بگزارم کف پای مادرم و بلند بلند گریه کنم.

یکی از مریض ها یه زن از طراف مشهد بود که شوهرش با وسواس زیادی داشت مراحل احیائش رو نگاه می کرد.کلی شلنگ وارد ریه های زن بیچاره کرده بودند و با تنفس مصنوعی به زور سعی می کردند که ضربان رو به قلبش برگردونند.شوهرش یه مرد ساده بود که با لباس محلی خودشون اومده بود  تا کنار خانمش باشه و صدای گریه هاش گاهی بلند می شد و با داد وبیداد به پرستارها توپ و تشر می کرد که زنم قبل از اینکه بیارمش حالش خوب بود! شما حالشو بدتر کردید.و پرستارها هم تا جایی که امکان داشت سعی می کردند باهاش وارد بحث نشن.فقط سرپرستار بهش گفت خانمتو دیر اوردی.تقریبا قلبش ایستاده بود.کار ما هم بی فایده است.

اشکهای مرد نشان از عشقی می داد که به هسرش داشت و شب و روزهایی که در کنار او عمرش رو به خوبی وخوشی سپری کرده بود.می دونستم دلداری دادن به او الان تو وضعیتی که او داره و باید مرگ همسرش رو تازه قبول کند بی فایده است.اما از رفتار پرسنل اورژانس هم خیلی نمی تونستم رضایت داشته باشم.وقتی خودمو جای اون مرد تصور می کردم حس می کردم چقدر باید تحمل داشته باشم که اون منظره رو تماشا کنم و خم به ابرو نیارم.
تا انتهای شب که دوتا جنازه ی دیگر رو از اونجا خارج کردند چهره ی مادرم درهم و غمگین تر می شد.اما مرگ حقیقتی هست که همیشه در زندگی ما در جریان است.مهم زندگی با خوشی و پر از یاد خداست.تا جایی برای حسرت باقی نگذاریم.حالا من اینجا هستم و مادرم در ایام میلاد حضرت زهرا س ،دیگه کنارم نیست.او دیگر از دست رفته و دیگه نمی شه روی ماهش رو ببینم و ببوسمش و از وجودش انرژی بگیرم.تنها کاری که می تونم براش کنم اینه که با خیرات و نثار فاتحه دلش رو از خودم راضی نگه دارم.

از اسرا این وبلاگ قرانی و در محضر خداوند قلم و شما بزرگواران،بهش سلام می کنم و یک صلوات از طرفش به حضرت زهرا مادر معنوی همه ی ما تقدیم می کنم تا در عالم قبر هوای مادرم رو داشته باشه و نگزاره سختی بهش برسه.
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعله و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک




ادامه مطلب
[ پنجشنبه 12 فروردین 1395 ] [ 18:31 ] [ رضوان ]